تبليغاتX
پرهون


پرهون







+ نوشته شده در  دوم آبان 1388 ساعت   توسط لادن  | 


دیگر چه اهمیتی دارد برگ سبز کدام درخت باشی وقتی صدای خرد شدنت زیر پای عابران قشنگترین صدای شنیدنی برای آنهاست........
+ نوشته شده در  بیست و یکم مهر 1388 ساعت   توسط لادن  | 


الان چند روزی میشه که دانشگاه باز شده اما تنها چیزی که توی چهره ی بچه ها دیده نمیشه شور و شوق همیشگیه......... منم دیگه حوصله ی دانشگاه رو ندارم... کاش این ۲ ترم هم زودتر تموم بشه...... حالم از محیط دانشگاه به هم می خوره.........

+ نوشته شده در  پنجم مهر 1388 ساعت   توسط لادن  | 


مثل کبریت کشیدن در باد...........

دیدنت دشوار است........

من که به معجزه عشق ایمان دارم............

می کشم آخرین دانه ی کبریتم را.........

 هرچه بادا باد............... 

+ نوشته شده در  هجدهم شهریور 1388 ساعت   توسط لادن  | 


زندگی هنگامه ی فریادهاست

                                             سرگذشت درگذشت یادهاست

عاشقی فریاد تنها بودن است

                                          رنج ما تاوان انسان بودن است

 از همه ی دوستان خوبم که در این مدت پیام گذاشتن ممنون... دوری بعضی وقتها باعث میشه آدم بفهمه چه دوستان نازنینی داره......

 

+ نوشته شده در  دوازدهم شهریور 1388 ساعت   توسط لادن  | 


روزي ، روزگاري پادشاهي 4 همسر داشت . او عاشق و شيفته همسر چهارمش بود . با دقت و ظرافت خاصي با او رفتار ميکرد و او را با جامه هاي گران قيمت و فاخر ميآراست و به او از بهترينها هديه ميکرد. همسر سومش را نيز بسيار دوست ميداشت و به خاطر داشتنش به پادشاه همسايه فخر فروشي ميکرد. اما هميشه ميترسيد که مبادا او را ترک کند و نزد ديگري رود. همسر دومش زني قابل اعتماد، مهربان، صبور و محتاط بود. هر گاه که اين پادشاه با مشکلي مواجه ميشد، فقط به او اعتماد ميکرد و او نيز همسرش را در اين مورد کمک ميکرد. همسر اول پادشاه، شريکي وفادار و صادق بود که سهم بزرگي در حفظ و نگهداري ثروت و حکومت همسرش داشت. او پادشاه را از صميم قلب دوست ميداشت، اما پادشاه به ندرت متوجه اين موضوع ميشد .
روزي پادشاه احساس بيماري کرد و خيلي زود دريافت که فرصت زيادي ندارد. او به زندگي پر تجملش مي انديشيد و در عجب بود و با خود ميگفت "من 4 همسر دارم ، اما الان که در حال مرگ هستم ، تنها مانده ام."
بنابراين به همسر چهارمش رجوع کرد و به او گفت" من از همه بيشتر عاشق تو بوده ام. تو را صاحب لباسهاي فاخر کرده ام و بيشترين توجه من نسبت به تو بوده است. اکنون من در حال مرگ هستم، آيا با من همراه ميشوي؟" او جواب داد "به هيچ وجه!" و در حالي که چيز ديگري ميگفت از کنار او گذشت. جوابش همچون کاردي در قلب پادشاه فرو رفت. پادشاه غمگين، از همسر سوم سئوال کرد و به او گفت "در تمام طول زندگي به تو عشق ورزيده ام، اما حالا در حال مرگ هستم. آيا تو با من همراه ميشوي؟" او جواب داد "نه، زندگي خيلي خوب است و من بعد از مرگ تو دوباره ازدواج خواهم کرد." قلب پادشاه فرو ريخت و بدنش سرد شد. بعد به سوي همسر دومش رفت و گفت "من هميشه براي کمک نزد تو مي آمدم و تو هميشه کنارم بودي. اکنون در حال مرگ هستم. آيا تو همراه من ميآيي؟ او گفت "متأسفم ، در اين مورد نميتوانم کمکي به تو بکنم، حداکثر کاري که بتوانم انجام دهم اين است که تا سر مزار همراهت بيايم". جواب او همچون گلوله اي از آتش پادشاه را ويران کرد. ناگهان صدايي او را خواند، "من با تو خواهم آمد، همراهت هستم، فرقي نميکند به کجا روي، با تو ميآيم." پادشاه نگاهي انداخت، همسر اولش بود ! او به علت عدم توجه پادشاه و سوء تغذيه، بسيار نحيف شده بود. پادشاه با اندوهي فراوان گفت: اي کاش زماني که فرصت بود به تو بيشتر توجه ميکردم .
در حقيقت، همه ما در زندگي كاري خويش 4 همسر داريم. همسر چهارم ما سازمان ما است. بدون توجه به اينکه تا چه حد برايش زمان و امکانات صرف کرده ايم و به او پرداخته ايم، هنگام ترك سازمان و يا محل خدمت، ما را تنها ميگذارد. همسر سوم ما، موقعيت ما است که بعد از ما به ديگران انتقال مي يابد. همسر دوم ما، همكاران هستند. فرقي نميکند چقدر با هم بوده ايم، بيشترين کاري که ميتوانند انجام دهند اين است که ما را تا محل بعدي همراهي کنند. همسر اول ما عملكرد ما است . اغلب به دنبال ثروت ، قدرت و خوشي از آن غفلت مينماييم. در صورتيکه تنها کسي است که همه جا همراهمان است .


+ نوشته شده در  بیست و چهارم تیر 1388 ساعت   توسط لادن  | 


تفکر انسان مانند یک چتر نجات می باشد

                                 تنها زمانی می تواند کار کند که باز باشد

+ نوشته شده در  سیزدهم تیر 1388 ساعت   توسط لادن  | 


پر پرواز ندارم اما.............

                            دلی دارم و حسرت درناها..........................

 

امیدوارم خون کسانی که به ناحق کشته شدند پایمال نشه.

+ نوشته شده در  چهارم تیر 1388 ساعت   توسط لادن  | 



بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است

بزن باران که به چشمان یاران
جهان تاریک و دریا واژگون است

بزن باران که دین را دام کردند
شکار خلق و صید خام کردند

بزن باران خدا بازیچه ای شد
که با آن کسب ننگ و نام کردند

بزن باران به نام هرچه خوبیست
به زیر آوار گاه پایکوبیست
مزار تشنه جویباران پر از سنگ
بزن باران که وقت لای روبیست

بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است

بزن باران و شادی بخش جان را
بباران شوق و شیرین کن زمان را
به بام غرقه در خون دیارم
به پا کن پرچم رنگین کمان را
بزن باران که بیصبرند یاران
نمان خاموش! گریان شو! بباران!
بزن باران بشوی آلودگی را
ز دامان بلند روزگاران

بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است

بزن باران که دین را دام کردند
شکار خلق و صید خام کردند
بزن باران خدا بازیچه ای شد
که با آن کسب ننگ و نام کردند

+ نوشته شده در  بیست و هشتم خرداد 1388 ساعت   توسط لادن  | 


فرق است بین دوست داشتن و داشتن دوست.......... دوست داشتن لحظه ایست ولی داشتن دوست استمرار لحظه های دوست داشتن است........
+ نوشته شده در  بیستم خرداد 1388 ساعت   توسط لادن  | 


باید فراموشت کنم.....چندیست تمرین می کنم

من می توانم...... می شود..... آرام تلقین می کنم

کم کم ز یادم می روی.... این روزگار و رسم اوست

این جمله را با تلخی اش صد بار تضمین می کنم

 

دوستان ببخشید که دیر آپ می کنم امتحانات داره شروع میشه و دیگه باید همه ی تلاشم رو بکنم تا نتیجه خوبی بگیرم.........راستی مناظره دیشب احمدی نژاد و موسوی رو دیدی؟ من که خیلی حال کردم که کار به کجا رسیده که دارن پته ی همدیگه رو راحت رو آب می ریزن......

+ نوشته شده در  چهاردهم خرداد 1388 ساعت   توسط لادن  | 


 

انقدر انگشتتو تو دماغت نکن قراره ۲۲ خرداد با این انگشت حماسه بیافرینی..........

+ نوشته شده در  ششم خرداد 1388 ساعت   توسط لادن  | 


همیشه دلیل شادی کسی باش نه قسمتی از شادی او.... و همیشه قسمتی از غم او باش نه دلیل غمش..........................

+ نوشته شده در  بیست و هشتم اردیبهشت 1388 ساعت   توسط لادن  | 


وقتیکه زندگی برایت سخت شد ... به یاد بیاور که دریای آرام ناخدای قهرمان نمی سازد...
+ نوشته شده در  بیست و چهارم اردیبهشت 1388 ساعت   توسط لادن  | 


امروز میرحسین موسوی اومده بود دانشگاهمون..... انقدر شلوغ کردیم که از سر درد دارم میمیرم... انتخابات سوری..... حالم از سیاست به هم می خوره
+ نوشته شده در  بیستم اردیبهشت 1388 ساعت   توسط لادن  | 



>